ترویج مدارا و عدالت به کمک دانش و تفاهم
قربانیان و شاهدان

«به چه حقی در مورد حکم اعدام اعتراض کردی؟» :شهادتنامه آتنا دائمی

آتنا دائمی /مصاحبه با بنیاد عبدالرحمن برومند
بنیاد عبدالرحمن برومند
۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۶
بیانیه
در آذر ماه ١٣٩٥ آتنا دائمي توسط ماموران سازمان سپاه پاسداران بازداشت و براي تحمل 7 سال حبس به زندان اوين انتقال داده شد. آتنا دائمي و خواهران وی در رابطه با پرونده شكايت سپاه پاسداران در تاريخ ٢٢ اسفند ١٣٩٥ به دادگاه فراخوانده شدند. هر يك از خواهران آتنا به نام های انسيه و هانيه به حكم صادره شعبه ١١٦٣ دادگاه كيفري قدس به اتهام "توهين به مامور دولت حين انجام وظيفه" و نیز " تمرد در برابر ماموران " به ٣ ماه و يك روز حبس محكوم شدند. اين حكم براي خواهران آتنا به مدت يكسال به حالت تعليق در آمده است؛ اما براي آتنا اين مدت به حكم فعلي 7 سال حبس او اضافه شده است. آتنا دائمي از ١٩ فروردين ماه سال جاری در اعتراض به محكوميت دو خواهر خود دست به اعتصاب غذا زده است. در زمان انتشار اين گزارش اتنا دائمي همچنان در اعتصاب غذا بسر ميبرد و نيازمند فوري كمك هاي پزشكي است.

تاریخ مصاحبه: ۲۶ آبان ۱۳۹۵

( توضیح: افرادی که در این مصاحبه از آنان نام برده شده، همگی از فعالان مدنی و سیاسی بوده و در مقاطعی محکوم شده و در زندان به سر برده‌اند و یا هم‌اکنون در زندان هستند.)

فعالیت‌ها

من آتنا دائمی هستم. البته اسم شناسنامه ای ام فاطمه است. قبل از بازداشتم مدت ها بود، تقریباً از سال ۱۳۹۰ که فعالیت هایم را با خبرگزاری ها شروع کرده بودم. یک سری خبرها و اطلاعات برایشان می فرستادم که علنی نبود. بعدهم مخالفت با اعدام را شروع کردم. اولین کاری که انجام دادم برای جلوگیری از اعدام ریحانه جباری بود که یک تجمع جلوی دادسرا برگزار کردیم. یک نامه تنظیم کردیم دادیم. بعد سعی کردیم از خانوادۀ مقتول رضایت بگیریم.

بعد از آن رفتم برای تجمع کردهایی که سال ۱۳۹۳ اعدام شدند. یعنی حامد احمدی و جمشید جهانگیر و دهقانی و کمال مولایی. و اینها را که اعدام کردند قبل از بازداشت من بود. قرار نبود اینها اعدام بشوند. یعنی آنها را بردند به سلول انفرادی که اعدامشان کنند که همزمان ما همراه خانواده هایشان رفتیم اعتصاب کردیم، تجمع کردیم و آنجاهم حضور داشتم. من برای آنها وکیل گرفتم که اعدامشان افتاد عقبتر و قرار شد پرونده بررسی شود . ولی من رفتم زندان که شنیدم اینها را اعدام کردند. و بعدهم دوباره برای ریحانه جباری شروع کردم به فعالیت.

یک زمان هم تجمعی جلوی زندان رجایی شهر بود برای مخالفت با اعدام ارژنگ داودی که گفته بودند حکم اعدام داده اند و ما اقدام کردیم به دیوارنویسی و شبنامه پخش کردن. دلیل بازداشتمان هم همان بود و یک تجمعی که برگزار کردیم برای کردهای کوبانی و سوریه که مورد حمله داعش قرار گرفته بودند. و همینطور برای اعتراض به وقایع غزه که مورد حمله اسراییل بودند. این تجمع جلوی دفتر سازمان ملل در تهران بود و از سازمان ملل خواستیم که دخالت کنند در سیاست اینها و جلوی این جنگ و کشتار را بگیرند.

برای کودکان کار هم یک سری فعالیت های جزئی داشتم که همراه با آتنا فرقدانی، امیدعلیشناس، علی نوری، آسو رستمی، سعید حسین زاده و سعید جوکار، تصمیم گرفته بودیم به اتفاق هم برای بچه های کار فعالیت کنیم. این دیوارنویسی و تهیه و پخش شبنامه را هم با آنها انجام دادم. برای کودکان کار هم روال اینطوری بود که آنها نقاشی می کشیدند و قرار بود که ما نقاشی های آنها را بفروشیم. من در محل کارم تصمیم داشتم یک غرفه اجاره کنم و این بچه ها را هماهنگ کردم که بصورت تفریحی بروند توی محل کار من چون محل ورزشی بود و باشگاه ورزشی انقلاب بود. قراربود بیایند آنجا بصورت رایگان بازی کنند که هماهنگ کرده بودیم ولی خب نیروهای امنیتی حالا به یک طریقی نفوذ پیدا کرده بودند بین این بچه های کار و به یکنفرشان گفته بودند که برنامه کنسل شده و نروید. بعد هم که من غرفه را می خواستم بگیرم درهمان باشگاه انقلاب همه کارهایش انجام شد. ولی دقیقۀ ۹۰ گفتند که ریاست باشگاه انقلاب به دلیل امنیتی مخالفت کرده. بعدا فهمیدیم سپاه جلویش را گرفته بود. بعد هم که بازداشت شدم. دوستانم اول بازداشت شدند. اول از همه آتنا فرقدانی بازداشت شد. بعد امید علیشناس، بعد علی نوری و آسو رستمی بازداشت شدند. بعد سعید حسین زاده بازداشت شد. و دست آخرهم من و یکسال بعد از من سعید جوکار بازداشت شد. آتنا فرقدانی را دقیقاً تاریخش را نمی دانم ولی توی منزل شخصیشان بازداشت شده بود. فکر کنم اوایل شهریور بود.

 

بازداشت

خودم در تاریخ ۲۳ مهر ۱۳۹۳بازداشت شدم. در خانۀ خودمان بودم. داشتم می رفتم سرکار که یکدفعه دوطرف کوچه را بستند و ایست دادند و مرا از ماشین پیاده کردند بردند توی یک ماشین دیگر و شروع کردند ماشینمان را گشتند. موبایل پدرم را گرفتند. مدارک شناساییمان را گرفتند. موبایل خودم را گرفتند. مجوز برای گشتن خانه نداشتند. تلفنی هماهنگ کردند و رفتند داخل خانه. خانه راهم گشتند. هیچ چیزی پیدا نکردند. تنها چیزی که از داخل خانۀ ما ضبط شد یک دستگاه رسیور ماهواره بود و سه تا گوشی موبایل بود که موبایل خودم و خواهرم و پدرم بود. مودم اینترنتم را بردند. حتا کتاب، لپ تاپ، هیچی توی خانه نداشتم که بخواهند ضبط کنند. وقتی دیدند چیزی توی خانه ما نیست گفتند پس برویم خانۀ خواهرش را بگردیم. خانۀ خواهرم دوتا خیابان بالاتر از خانۀ ما بود. بدون مجوز آنجا را هم رفتند گشتند. آنجا هم چیزی پیدا نکردند. بعد از آنجا مرا با چشمبند و دستبند بردند محل کارم. آنجا هم که رفتند مجوز نداشتند و با حراست هماهنگ کردند و حراست مجوز داد که بگردند آنجا را. رفتند توی محل کارم و دفترم را گشتند و کامپیوتر محل کارم و یک هارد اکسترنال که کمکی گذاشته بودم کنار، آنرا هم ضبط کردند. کیس کامپیوتر و هارد را بردند و بازرسی کردند و چیزی از داخلش پیدا نکردند. دو روز بعد شکسته و غیرقابل استفاده برگردانده بودند به محل کارم. من را همان روز با چشمبند و دستبند برداشتند بردند زندان اوین، بند ۲الف توی سلول انفرادی. چهار روز اول بازداشتم در سلولی بودم که توالت داشت. بعد از آن مرا بردند توی سلولی که خیلی کوچکتر و حتا سرویس بهداشتی هم نداشت و برای هربار سرویس رفتن باید کاغذ می گذاشتم زیر در[ به نشانۀ نیاز به استفاده از توالت] که خب خیلی سخت بود برایم.

زمانی که بازداشتم کردند مأمورها از سپاه پاسداران بودند. سپاه ثارالله. یازده نفر بودند. ده نفر آقا و یک نفر خانم که دوتا از بازجوهای خودم هم در بین اینها بودند که بعداً که آمدند و بازجویی کردند من متوجه شدم که اینها توی خانۀ ما هم آمده بودند. حتی در خانۀ ما گفته می شد که چون پدرم آرایشگر است، بعنوان مشتری رفته بودند مغازه پدرم و زیر دست پدرم نشسته بودند که بخواهند حرف بکشند یا مثلا خواهرم را تعقیب کرده بودند. از محل کار هر دو خواهرم با خبر بودند و اینکه چه روزهایی می روند دانشگاه. همه چیز را می دانستند. همه را تحت نظر قرار داده بودند. از یک هفته قبل هم خودم را مدام تحت نظر داشتند.

کلاً من ۸۶ روز در بازداشتگاه  ۲ الف  بودم که ۵۱ روز آن انفرادی مطلق بود. یعنی کسی نبود با من. آنجاهم یک سلول کوچک بود، نه پنجره داشت نه در. هیچی نبود. پنجره بود ولی کاملا پوشیده بود. و مدام هرجا می رفتم، توی هواخوری، بازجویی یا مثلا حتی برای حمام می خواستند مارا ببرند، همیشه با چشمبند ما را می بردند و فقط توی هواخوری اجازه داشتیم چشمبندها را بگذاریم روی پیشانی مان و راه برویم. روزی دوبار هواخوری داشت که یکی از هواخوری ها اجباری بود. باید می رفتیم. هر یکروز در میان - دو روز در میان حمام داشت. حمام اجباری بود و باید می رفتیم. روزی سه وعده غذا می دادند. صبحانه و نهار و شام. و روز دو وعده هم چایی می آوردند. یا مثلا شیر و میوه می آوردند. یکروز در میان این کار را می کردند. در سالن های ۲الف این رسمش بود که آنهایی را که بازداشت می کردند بعد از تقریباً یک هفته، بهشان تلویزیون و روزنامه می دادند. ولی ۴۰ روز به من حتی آنها را هم ندادند. بعد از ۵۱ روز من را با مهدیه گلرو هم سلولی کردند.

 

بازجویی

بازجویی ها هرروز از صبح شروع می شد تا وقت نهار. وقت نهار یکی دو ساعت من را برمی گرداندند توی سلولم و دوباره می بردند بازجویی که تا ساعت ۷ و ۸ شب ادامه داشت. روز دوم بازداشت مرا بردند بازپرسی در شعبۀ ۲ دادسرای اوین که آقای خورشیدی بازپرس بود. آنجا به من تفهیم اتهام کردند. اتهام اجتماع و تبانی، تبلیغ علیه نظام، ارتباط با منافقین، توهین به مقدسات، توهین به رهبری، اختفای ادله جرم و دوسه تا اتهام دیگر در مورد توهین به رئیس جمهور و سپاه پاسداران و این ها. در آنجا اعتراض کردم و گفتم من هنوز نه بازجویی پس داده ام و نه چیزی از منزل ما پیدا کرده اند. این همه اتهام از کجا آمده؟ گفتند که ما تفهیم اتهام می کنیم و بعد در حین کارشناسی، معلوم می شود اتهام های شما کدام ها بوده و کدام ها نبوده. خب همانجا من متوجه شدم که این پرونده سازی شده برای من. چون چطور می توانند کسی را بازجویی نکرده اتهام بهش بزنند؟

من پرسیدم این همه اتهام از کجا آمده؟ گفتند که ما تفهیم اتهام می کنیم و بعد در حین کارشناسی، معلوم می شود اتهام های شما کدام ها بوده و کدام ها نبوده.

روز چهارم بازداشتم بود که آمدند گفتند یک خبر خوش برایت داریم. گفتم چی شده؟ گفتند ریحانه جباری را اعدام کردیم. یکبار هم در بازجویی ها برگشتند گفتند میدانی که تجاوز حلاله (!) که من شروع کردم داد و فریاد کردن. گفتم تا زمانی که شما بخواهید توهین کنید و فحاشی کنید من بازجویی پس نمی دهم و سکوت مطلق کردم و هیچ صحبتی نمی کردم. تا اینکه مافوقشان آمد و عذرخواهی کرد و به بازجوها گفت تا زمانیکه ایشان صحبتی نکرده، حق ندارید توهین کنید. حق ندارید تهدید کنید. اگر صحبت کردند که هیچ. وگرنه ما به اندازۀ کافی سند و مدرک داریم که همان ها را ضمیمه پرونده می کنیم.

تقریباً هشت جلسه از بازجویی ها گذشته بود که مرا با دو نفر ازهم پرونده ای هایم روبرو کردند. آنجا آنها هرچه گفته بودند را برعلیه من پذیرفتند و آنها را کردند سند جرم برای من. چون مأمورها هیچ چیزی از من توی خانه پیدا نکرده بودند و فقط گفته های آنها شد سند برای اتهام تراشیدن.

 

بازپرسی و محاکمه

تقریباً بعد از یکماه - یکماه و نیم بازجویی ها تمام شد. دوباره مرا بردند بازپرسی. شعبۀ دو پیش آقای خورشیدی. آنجا دوباره یک گردش کار نهایی از بازجویی ها در اختیار من گذاشتند. حدوداً دویست و پنجاه شصت صفحه بود. گفتند این را مطالعه کن و از خودت دفاع کن. من آنرا مطالعه کردم دیدم به عنوان مثال بازجو نوشته بود: به نظر می رسد، گویا اینطور است و از این قبیل. همه اش با این عبارت های تردید آمیز بود. هیچ سندی نداشتند بابت حرف هایشان و کلی اتهام زده بودند به من. همۀ آن اتهاماتی که روز دوم بازداشتم به من ابلاغ شده بود و تفهیم کرده بودند هم به قوت خودش باقی مانده بود.

در گزارش نهایی یعنی ته گزارش، یک نظریۀ کارشناس بود که نوشته بودند:" از آنجایی که فاطمه (آتنا دائمی) با وقاحت و پررویی تمام به نظام مقدس جمهوری اسلامی و دین مقدس اسلام توهین کرده و همچنان با وقاحت بر مواضع خودش پافشاری می کند، ما درخواست اشد مجازات و تبعید به زندان قرچک تا زمان برگزاری دادگاه را داریم."

این را من خواندم و در گزارش نهایی یعنی در پاراگراف آخر بود که زده بود نظریه کارشناس با امضاء و مهر سپاه ثارالله. بازپرس فقط پنج دقیقه به من زمان داد و گفت از خودت دفاع کن. که من گفتم هیچکدام از این اتهامات را قبول ندارم. چونکه همه اش بنابر سلیقۀ شخصی بازجوهاست و من درخواست رسیدگی به این پرونده را دارم در حضور وکیل. اجازه وکیل می خواهم.

خانواده ام آن موقع اقدام کرده بودند و آقای پیمان ... پروندۀ من را به عهده گرفت. وکالت دادم به ایشان. اما متاسفانه بعد از چند وقت با تهدید سپاه از پرونده کناره گیری کرد و گفتش اگر من بخواهم در این پرونده بمانم، چون پرونده سنگین است من ۱۸ میلیون تومان پول دریافت می کنم. بعدش ما فهمیدیم که این ۱۸ میلیون را برای این عنوان کرده بود که کنار بکشد. چون می دانست که ما نمی توانیم این مبلغ سنگین را پرداخت کنیم. اما بعداً گفت که من تهدید شده بودم و نمی توانستم این پرونده را بعهده بگیرم. این است که ایشان را عزلش کردم و وکیل نداشتم. ۸۶ روز از بازداشتم گذشته بود که گفتند پرونده ات تعیین شعبه شده. می روی پیش قاضی مقیسه. قاضی مقیسه به خانواده ام گفته بود که سند بیاورید همراه خودتان که اگر من ببینم دختر خوبی باشد، من با سند آزادش می کنم. تا قبل از آنهم دوبار دیگر به خانواده ام گفته بود که سند بیاورید. هر دفعه خانواده ام سند برده بودند دادسرای اوین و آنجا قبول نکرده بودند. من را آنروز بردند پیش قاضی مقیسه و برگشت گفتش که به چه حقی در مورد حکم اعدام اعتراض کردی؟ به قرآن توهین کردی؟ یک خرده فحاشی کرد و اصلاً اجازه نداد من صحبت کنم و برگشت گفتش که تو را تبعید می کنم به قرچک. این هم نظر بازجوهاست و هم نظر من است و امروز کارت انجام می شود و ترا می برند قرچک. که من هم گفتم ممنون و از دفتر آمدم بیرون و من را برگرداندند به سلولم در ۲الف. این دادگاه در تاریخ ۲۴ دی ماه ۱۳۹۳ بود. در دفتر قاضی هم هیچکس نبود. فقط من بودم و قاضی و ۵ دقیقه هم بیشتر طول نکشید که فقط فحاشی کرد و گفتش که بازجوها خواسته اند که تو را ببریم قرچک. آنجا تبعید باشی تا زمانیکه دادگاه برگزار بشود. در واقع این جلسۀ دادگاه نبود. انگار فقط خواسته بودند مرا ببینند. ببینند که مثلا عذرخواهی می کنم. یا مثلا ندامتی چیزی می کنم که با سند مرا بفرستند بیرون یا نه.

قاضی مقیسه گفت: به چه حقی در مورد حکم اعدام اعتراض کردی؟ به قرآن توهین کردی؟

همان روز لباس هایم را آوردند و گفتند آماده شو میرویم قرچک. که مرا سوار ماشین کردند. تا زمانی که وسایلم را پس دادند و گوشواره هایم را پس دادند و اثر انگشت گرفتند، و تا از در زندان بیایم بیرون، یکی دو ساعتی طول کشید. در این دو ساعت هر وقت از مأمورها پرسیدم مرا کجا می برید؟ گفتند می بریمت زندان قرچک. که مرا بردند همانجا جلوی در بزرگ زندان اوین. دفتر بازرسی زنان و آقایان کلا همه با هم بود. مرا بردند دفتر بازرسی آنجا شروع کردند مرا گشتن . من را لخت کردند. من اعتراض کردم. گفتند قانون است. لخت نشی لختت می کنیم. خیلی توهین آمیز برخورد کردند. مرا گشتند و گفتند الان چون چهارشنبه است می روی بند نسوان اوین تا شنبه که کارهای اداریت انجام می شود. شنبه می برند تو را قرچک. آن موقع آتنا فرقدانی و حکیمه شکری را هم برده بودند قرچک و من فکر می کردم من را هم می برند. گفتند تا شنبه کارهایت انجام می شود و شنبه میروی قرچک. مرا بردند در بند نسوان اوین و دقیقاً یکماه تمام آنجا بودم که در حقیقت شکنجه روانی بود برای من. هرروز زنگ آیفون را که می زدند فکر می کردم آمده اند مرا ببرند قرچک. ولی خب نبردند هیچوقت تا زمانی که آزاد شدم.

روز ۲۶ اسفند ۱۳۹۳ دادگاه ما برگزار شد. یک جلسه هم بیشتر نبود. من بودم باضافۀ امید علیشناس، علی نوری و آسو رستمی. اول امید علیشناس را بردند. تقریباً یک ربع دادگاهش طول کشید و آمد بیرون و بعد من را بردند. من رفتم داخل دادگاه. قاضی شروع کرد صحبت کردن. فقط فحاشی کرد که چرا برعلیه اعدام مخالفت کردی. به من گفت تو یک دختر ول بودی. یک دختر بی سرو پا بودی که بین چندتا پسر می لولیدی. برداشت گفت که فکر کن اگر بابایت را می کشتند تو حکم اعدام نمی خواستی برای قاتل؟ گفتم نه من نمی خواستم. گفتش اصلاً به تو چه ربطی داره که رفتی راجع به اعدام ریحانه جباری حرف زدی؟ آقای ارژنگ داودی به تو چه ربطی داره؟ مردم کوبانی به تو چه ربطی دارند؟ خودشان می توانند از خودشان دفاع کنند. همش این حرف ها را می زد. شروع کرد فحاشی کردن. بعد وکیلم که بلند شد تا دفاع کند، قاضی گفت شما اجازه دفاع ندارید. چون وقت دادگاه کم است. دیگران پشت در منتظر هستند. تشریف ببرید لایحه بنویسید. گفت ۴۸ ساعت وقت دارید که لایحه تحویل بدهید. الان توی دادگاه نمی توانید دفاع کنید.

قاضی شروع کرد صحبت کردن. فقط فحاشی کرد که چرا برعلیه اعدام مخالفت کردی.

این بود که نه به خودم اجازه دفاع دادند و نه به وکیلم. ما آمدیم بیرون از دفتر. بعد از من آسو رستمی را بردند. بعد علی نوری را بردند که علی نوری را که داشتند دادگاهی می کردند دوبار مرا صدا کرد قاضی. رفتم تو و برگشت گفت که تو اینها را به زور بردی توی تجمعات. تو این بچه ها را اغفال کردی. گفتم نه من دست کسی را به زور نگرفتم. شروع کرد به فحش دادن. گفتش خفه شو. دهانت را ببند. برو بیرون در را هم ببند. من آمدم بیرون.

قاضی آقای مقیسه بود. شعبۀ ۲۸ دادگاه انقلاب و وکیلم آقای میرسعیدی بود. بعد هم که ۲۴ اردیبهشت حکم ما را ابلاغ کردند. من را دوباره خواستند آن زمان. هم پرونده ای های من یعنی امید علی شناس و علی نوری و آسو رستمی در اعتراض به پوشیدن لباس زندان اعتصاب کرده بودند. می گفتند ما با لباس زندان هیچ جایی نمی رویم. و آنها آنروز حضور نداشتند برای ابلاغ حکم. فقط من رفته بودم. آمدند گفتند قاضی مقیسه ایران نیست. رفته کربلا. حکمتان را ابلاغ نمی کنیم چون هم پرونده ای های شما نیستند. که من گفتم شما یکی از هم پرونده ای های ما را آزاد کردبد با سند. علی نوری را. اگر که قرار باشد همه چیز برای همه یکسان باشد، پس باید ما هم آزاد بشویم. من این را قبول ندارم. باید حکم مارا ابلاغ کنید. من الان آمده ام باید حکم مرا ابلاغ کنید. که بصورت شفاهی به من ابلاغ کردند. روی یک برگه چرکنویس نوشته بودند و از روی آن برگه چرکنویس برای من خواندند. گفتند ۱۴ سال حکم که ۷ سال بابت اجتماع و تبانی و تبلیغ علیه نظام. ۳ سال بابت توهین به رهبری و ۴ سال بابت اختفای ادله جرم بهت حکم داده اند. که من دیگر از دادگاه آمدم بیرون و حال روحی مساعدی نداشتم و توی بند بودم و همین ۱۴ سال حکم بود و چند روز بعد بچه ها همچنان توی اعتصاب بودند و هیچ جایی نمی رفتند. بعد حکم را توی زندان به بچه های دیگر ابلاغ کرده بودند که توی دادنامه بود. آن بچه ها موفق شده بودند که یک نسخه از این دادنامه را پست کرده بودند بیرون که الان رو رسانه ها، توی سایت ها هست سندش که با امضای خود قاضی هم هست. آنرا بچه ها از داخل زندان امضاء کردند.

مرداد ۹۴ گفتند پرونده رفته دادگاه تجدید نظر. شعبۀ ۳۶ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی زرگر. در مردادماه وقتی پرونده ما رفت تجدیدنظر، هروقت خانواده و یا وکیلم می رفتند که ببینند مثلا دادگاه چه زمانی است، یا می گفتند قاضی مریضه، یا قاضی نیستش، الان نمیشه، پرونده ها زیاده و از این قبیل. این بود که تا بهمن ۹۴ طول کشید و ما دیدیم دقیقاً ۲۷ دی ۹۴ امید علیشناس را آزاد کردند. و علی نوری هم که قبلا آزاد شده بود. خانواده ام گفتند برای آسو رستمی هم سند خواسته اند و گفته اند خانواده اش سند ببرند. فقط من مانده بودم. خانواده من هم رفتند پیگیری کردند، اعتراض کردند. گفتند شما همه را آزاد کرده اید چرا آتنا را آزاد نمی کنید؟ که جواب داده بودند حالا صحبت می کنیم. دو هفته ای طول کشید تا راضی کردند قاضی را که برای من هم سند بگیرد. گفتند یک میلیارد و چهارصد میلیون تومان وثیقه بیاورید که خانواده ام اصلاً در توانشان نبود. بعد کردند ۷۰۰ میلیون تومان. ما دوتا سند جور کردیم و بردیم برای کارشناسی که مبلغش جمعاً شد ۵۵۰ میلیون تومان و نمی توانستیم بیشتر از آن جور کنیم. من را خواستند همان دادگاه انقلاب شعبۀ ۳۶، گفتند سندت ۷۰۰ میلیون بوده، و اما چون کارشناسی ات اینقدر شده ما بخاطر رعایت حال پدر و مادرت، همان ۵۵۰ میلیون را قبول می کنیم. شما بروید بیرون تا زمانیکه دادگاه تجدیدنظر برگزار بشود. ۲۷ بهمن ۹۴ من با ۵۵۰ میلیون تومان وثیقه آزاد شدم و دوم اردیبهشت ۹۵ دوباره مارا خواستند تلفنی و گفتند بیایید دادگاه.

رفتیم آنجا و تاریخ دادگاه تجدیدنظر را به ما ابلاغ کردند. که ۱۸ تیر بود. دقیقاً دو هفته قبل از جلسۀ دادگاه. وکیلم آقای میرسعیدی کناره گیری کرد. او هم پول را بهانه کرد که من رفتم با ایشان صحبت کردم. گفتند این پرونده برای من پوئن منفی داشته و توی دانشگاه به من گیر داده اند. غیرمستقیم گفتند که تهدید شده اند و از پرونده رفتند کنار.

من وکیل نداشتم و دوهفته بیشتر نمانده بود تا دادگاه. که یک هفته گذشت تا توانستم به آقای بهزادی وکالت بدهم. یک هفته عملا بیشتر نمانده بود که رفتیم دادگاه تقاضا کردیم وقت دادگاه را بیاندازند عقب. گفتند به خاطر یک کافر در مسجد را نمی بندیم. بقیه هم هستند. ما دادگاه را عقب نمی اندازیم. این حرف را آقای قمی زاده مستشار قاضی که الان خودش قاضی است گفتند. گفتند این مشکل خودتان است. دادگاه برگزار می شود و ما دادگاه را عقب نمی اندازیم. بعد وکیلم گفتند که پرونده را در اختیارم بگذارید که من بخوانم. که پرونده را فقط یکروز در اختیار ایشان گذاشتند. روزهای بعدی وکیلم آقای بهزادی رفتند پرونده را بخوانند، گفتند پرونده دست قاضی است و شما حق مطالعه ندارید. که دیگر با توجه به آن چیزهایی که خودم از پرونده ام می دانستم بصورت خلاصه نوشتم و دادم به وکیلم. باضافۀ آن دادنامه ای که منتشر شده بود. وکیلم فقط یک لایحه کلی نوشته بودند که روز دادگاه بدهند به قاضی. روز دادگاه رفتیم و بدلیل اینکه علی نوری توی دادگاه حضور نداشت و یکی از قضات هم غایب بود، دادگاه را یکماه عقب انداختند. ولی خب ما که درخواست کردیم دادگاه را عقب نیانداختند. به خاطر این دو نفر دادگاه را یکماه انداختند عقب. ۱۳ مرداد ۹۵ما رفتیم دادگاه. وکیلم فرصت کرده بود و پرونده را خوانده بود. توی دادگاه تجدید نظر که همان ۱۳ مرداد بود، قاضی قمی زاده بود و یکنفر دیگر هم بود که الان اسمش به خاطرم نیست. توی دادنامه ام اسمشان هست و نماینده دادستان. این سه نفر بودند. ما رفتیم نشستیم. آسو رستمی هم در دادگاه حضور نداشت. بخاطر عمل جراحی مادرش نیامده بود. من بودم و امید علیشناس و علی نوری. از ما به هیچ عنوان سوآل نپرسیدند. فقط برگه دادند به ما. به وکلا گفتند دلیل اعتراضتان به حکم را بنویسید. فقط همین. نه سوالی شد نه جوابی. گفتند همه چیز طبق قانون است. که من اعتراض کردم. گفتم اگر طبق قانون بخواهد باشد، طبق اصل ۲۷ قانون اساسی تجمعاتی که سلاح نداشته باشد و با مبانی اسلام کاری نداشته باشد، قانونی است و نیاز به مجوز ندارد. اما شما بر اساس این به من ۷ سال حکم داده اید. بخاطر اجتماع و تبانی. ما از شما درخواست می کنیم که همه چیز طبق قانون باشد. گفتند بله همه چیز طبق قانون است. شما خیالتان راحت باشد.

حکم

۷ مهر ۹۵ حکم مارا ابلاغ کردند به وکلایمان. حکم من را ۷ سال حبس اعلام کردند. بخاطر اجتماع و تبانی و توهین به رهبری. اختفای ادله جرم را تبرئه کردند.حکم ۱۴ سال برای من بر اساس مادۀ تجمیع، مادۀ ۱۳۴ قانون اجرا شده بود. به این صورت که چون اتهامات من بیشتر از ۳ تا بود، اشد باضافه نصف تعلق گرفته بود. و وقتی یکی از اتهامات کم شد، منع تعقیب خورد و تبرئه شدم، آن قانون هم دیگر به من تعلق نمی گرفت. در نتیجه آن نصف را حذف کردند. مثلا اتهام من بابت اجتماع و تبانی توی حکم ۱۴ سال، ۷ سال بود. اشد باضافه نصف بود که آن دوسال را حذف کردند، شد ۵ سال.توهین به رهبری هم اشدش ۲ سال است. اما به من اشد باضافه نصف داده بودند که شد ۳ سال که توی تجدید نظر آن یک سال را حذف کردند و شد ۲ سال. در نتیجه به من ۷ سال حکم دادند. بخاطر اجتماع و تبانی و توهین به رهبری.

چیزهایی هم که بابتش حکم دادند، یعنی اجتماع و تبانی، بخاطر همان تجمعاتی بود که قبلاً توضیح دادم. توهین به رهبری را هم بابت توئیت هایی بود که من در توییتر در سال ۹۱یا ۹۲ انجام داده بود. محتوایش این بود که آقای خامنه ای یک پوستری منتشر کردند در سایت خودشان به عنوان « ۲۲ نابخشودنی از وقایع ۸۸ » که مثلا گفتند آتش زدن سطل آشغالها یا مثلا آتو دادن دست اجانب یا مثلا خوراک رسانه ها را تهیه کردن؛ که اینها نابخشودنی است. آنوقت یک موجی راه افتاد که کاربران توییتر پاسخ دادند به ایشان. هرکدام از هرچیزی که در ذهنشان نابخشودنی بود، از کارهایی که نظام انجام داده بود را با هشتک نابخشودنی اعلام کرده بودند. من هم در ۸۰ مورد. مثلا گفته بودم کشتن ندا آقا سلطان. یا اعدام فرزاد کمانگر. اعدام هایی که صورت گرفته بود. اینها همه را با هشتک نابخشودنی یادآوری کرده بودم. مثلا جنایات کهریزک، مرتضوی، بابک زنجانی. اینها همه را یادآوری کرده بودم. که ایشان همین هشتاد تا توئیت را برای من مصداق توهین به رهبری دانسته بودند.

الان هم که پروندۀ ما همچنان باز است و منتظر اجرای حکم هستیم.